X
تبلیغات
مَتَل ها و مَثَل ها

متل ها و مثل های ایرانی و تاریخچه آنها

تولدت مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک
ن : تارا ت : یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ز : 14:2

           تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net                                       

                                       تولدت مبارک

       تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

                                    چه لطیف است حس آغازی دوباره

                         و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

                                 وچه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

                                و چه اندازه شیرین است امروز ، روز تو

                                                    زادروزت 

                                           روزی که تو آغاز شدی   


                         تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

                                              تولدت مبارک 

  

                   


                       تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

               


            تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

                

             تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

اینم نوشیدنیش 

                             

                               تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

اینم از شامش 

           


اینم از میوه 

              تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net               

            

                        تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


.:: ::.


لحاف ملا
ن : تارا ت : دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 ز : 18:34



در يك شب زمستاني سرد ، ملا  در رختخواش خوابيده بود كه يكباره

 صداي غوغا از كوچه بلند شد .

زن ملا به او گفت كه بيرون برود و ببيند كه چه خبر است .

ملا گفت : به ما چه ، بگير بخواب.

 زنش گفت : يعني چه كه به ما چه ؟ پس همسايگي به چه درد مي خورد .

سرو صدا ادامه يافت و ملا كه مي دانست بگو مگو كردن با زنش فايده اي ندارد .

 با بي ميلي لحاف را روي خودش انداخت و به كوچه رفت .

 گويا دزدي به خانه يكي از همسايه ها رفته بود ولي صاحبخانه متوجه شده بود

 و دزد موفق نشده بود كه چيزي بردارد. دزد در كوچه قايم شده بود همين كه ديد

 كم كم همسايه ها به خانه اشان برگشتند و كوچه خلوت شد ، چشمش به ملا و

 لحافش افتاد و پيش خود فكر كرد كه از هيچي بهتر است .

 بطرف ملا دويد ، لحافش را كشيد و به سرعت دويد و در تاريكي گم شد.

وقتي ملا به خانه برگشت . زنش از او پرسيد : چه خبر بود ؟

ملا جواب داد : هيچي ، دعوا سر لحاف من بود .

 و زنش متوجه شد كه لحافي كه ملا رويش انداخته بود ديگر نيست .

 

اين ضرب المثل را هنگامي استفاده مي شود كه فردي در دعوائي كه به

 او مربوط نبوده ضرر ديده يا در يك دعواي ساختگي  مالي را از دست داده است .



.:: ::.


کوزه
ن : تارا ت : یکشنبه چهاردهم آبان 1391 ز : 16:12

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای 

چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. 

هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. 

کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده 

به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که 

فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.

هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. 

کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد 

تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده 

کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در 

خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "

مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. 

موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و 

گیاهان زیبایی روییده اند.

مرد گفت:میبینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ 

من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.

این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب 

می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. 

اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟


 




.:: ::.


داستان جالب قصر پادشاه
ن : تارا ت : شنبه بیست و نهم مهر 1391 ز : 12:54

 در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن

 نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد

 و تالار اصلی آن در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!

اما پس از سالها کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی

 بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه 

 ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که

 معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید

 بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند  و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای

 خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی

 که دیواره ها به زیر سقف رسید  سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند

مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و

 محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال  دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .

او که با پای خود آمده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه

 دستور داد او را به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش

 کنند و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون این

 بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و اگر پس

 از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین بعدا سقف نیز ترک خورد

 و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد

پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست خود را داشته

 باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش نیاید و اگر من در همان

 موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت

 دیگر معماران ناکام به کام مرگ می رفتم

پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با پاداش بزرگتری به

 او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام و آماده افتتاح نمود .

مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد و شخصیتهای بزرگ سیاسی آن

 عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند و سنمار با شور و اشتیاق

 فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروها و طبقات و پلکانها و ایوانها و چشم

 اندازهای زیبا و اسرار آمیز قصر را به پادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه

 را به یک اطاق کوچک مخفی برد و رازی را با اودر میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و

 تکه  آجری را نشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا از

 جای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد و این کاررا

 برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتوانند این قصر افسانه ای را

 تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتی سنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش

 تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ داد و گفت این راز را باکسی در میان نگذار

تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار را بدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین

 ایوان قصر بردند و در برابر چشم تماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!

سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاه نگاه کرد و با زبان بی زبانی

 پرسید چرا ؟؟؟!!!

و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسی راز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله

 او را به پایین پرتاب کرده  و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت…!

ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم

 هدایت کنیماسکات پک


 

 


.:: ::.


رحمت به دزد سرگردنه
ن : تارا ت : یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ز : 20:14

رحمت به دزد سرگردنه

روزی بود، روزگاری بود. در آن روزگار، جز اسب و الاغ و شتر، وسیله ای برای سفر و رفتن از شهری به شهر دیگر وجود نداشت. راه ها پر از خطر بود. مردم گروه گروه و به صورت کاروان به سفر می رفتند تا بتوانند با دزدهایی که در پیچ و خم راه ها و گردنه های سرد و دشوار کمین کرده بودند، مقابله کنند.

یک روز دو نفر که از کاروان جا مانده بودند، تصمیم گرفتند منتظر کاروان بعدی نشوند و خودشان به سفری که بایستی می رفتند، بروند. آن دو ترسی از دزدان سر گردنه، یعنی همان دزدهایی که در پیچ و خم راه ها اموال مسافران را می دزدیدند، نداشتند. زیرا چیزی همراه خود نداشتند که به درد دزدها بخورد نه پول داشتند، نه جنس، نه اسب و الاغ. پیاده راه افتادند و رفتند و رفتند تا به اولین پیچ یک گردنه ی پر پیچ و خم رسیدند. پیچ اول گردنه را پشت سر گذاشتند اما سر پیچ دوم بود یا سوم که دزدها از کمین گاه بیرون آمدند و راه را بر مسافران بی چیز و بینوا بستند.

یکی از آن ها رو کرد به رئیس دزدها و گفت: «می بینید که ما چیزی نداریم. رهایمان کنید تا پای پیاده برویم و به شهر خودمان برسیم.»

دزدها نگاهی به سراپای آن ها انداختند. وقتی دیدند واقعاً چیزی ندارند، گفتند: «ای بخشکی شانس!» و آن ها را رها کردند.

کم مانده بود که دو مرد مسافر به خوبی و خوشی به راهشان ادامه دهند که یکی از دزدها گفت: «مال و مرکب ندارند، لباس که دارند!»

لباس یکی از مسافران نو بود و لباس یکی از آن ها کهنه. هر چه آن دو به دزدها التماس کردند که لباسشان را نگیرند، نشد. دزدها هر دو مسافر را لخت کردند، لباسشان را از تنشان بیرون آوردند و گفتند: «حالا به هر کجا می خواهید، بروید.»

مسافری که لباسش کهنه بود، رو کرد به دزدها و گفت: « این انصاف نیست که هم لباس نو و باارزش دوستم را از تنش در آورید، هم لباس کهنه و بی ارزش مرا.»

رئیس دزدها که دید با دو مسافر نادان رو به رو شده، به شوخی گفت: «عیبی ندارد. برای اینکه از هر دو نفر شما به طور مساوی دزدیده باشیم، وقتی به شهرتان رسیدید، آن که لباسش تازه بوده، پول یک نصف لباس نو را از آن که لباسش کهنه و بی ارزش بوده، بگیرد.»

مسافران لخت و بی لباس راه افتادند. در راه، آن که لباس نو و باارزش  خود را از دست داده بود، رو کرد به دوستش که لباس کهنه بر تن داشت و گفت: «وقتی به شهرمان رسیدیم، تو باید نصف پول یک دست لباس را به من بدهی. فهمیدی که رئیس دزدها چی گفت.»

آن که لباس کهنه اش را از دست داده بود، گفت: «من آن حرف را زدم تا شاید دزدها دلشان بسوزد و لباسمان را پس بدهند.»

دوستش گفت: «نه این طور نمی شود چیزی که تو از دست داده ای ارزشی نداشته و چیزی که از من دزدیده شده با ارزش بوده. لباس من صد تومان می ارزیده و لباس تو هیچی. تو باید حتماً پنجاه تومان به من بدهی تا هر دو به اندازه ی مساوی ضرر کرده باشیم.»

دوستش حرف او را قبول نکرد. بگومگوی آن ها ادامه پیدا کرد و بالا گرفت تا هر دو بی لباس به شهرشان رسیدند و یک راست رفتند پیش قاضی و آنچه را بر سرشان آمده بود تعریف کردند.

قاضی، نفری پنجاه تومان از آن ها گرفت و گفت: «من وقت ندارم، بروید پیش معاونم.»

آن دو نفر رفتند پیش معاون قاضی معاون قاضی نشست و با حوصله به حرف های آن دو نفر گوش داد. بعد، دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: «اول باید نفری صد تومان به من بدهید تا بعد از آن بگویم حق با کدامتان است.»

مسافران بیچاره، سر و صدایشان بلند شد که: « آخر این چه نوع عدل و دادی است که بدون پول دادن کاری پیش نمی رود؟»

بعد هم گفتند: «بابا! ما اصلاً قضاوت و رای قاضی را نخواستیم. خودمان یک جور با هم کنار می آییم.»

و غرغرکنان سرشان را انداختند پایین که از پیش معاون قاضی بروند. اما معاون قاضی، مامورهایش را صدا کرد و گفت: «این ها وقت مرا گرفته اند و همین طور می خواهند بروند. تا هر کدام صد تومانی را که گفته ام نداده اند، نباید بروند ببریدشان زندان.»

مسافرها گفتند: «صد رحمت به دزدهای سر گردنه، اینجا که از پیچ و خم های گردنه خطرناک تر است.» و دست بسته به زندان رفتند.

از آن به بعد، وقتی مردم با بی انصافی و زورگویی کسی روبه رو شوند که از او انتظار بی انصافی و زورگویی نداشته اند، این مثل را به کار می بردند.

مصطفی رحماندوست_مثل ها و قصه های مهر


.:: ::.


یک صبر کن و هزار افسوس مخور
ن : تارا ت : یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ز : 20:10

صبر کن و افسوس مخور


یکی بود، یکی نبود پادشاهی بود که همه چیز داشت، اما بچه نداشت. سال های سال بود که ازدواج کرده بود، اما خدا به او و همسرش فرزندی نداده بود. پادشاه و زنش از این که بچه نداشتند، خیلی غمگین و ناراحت بودند.

این پادشاه، عادل و با انصاف بود. مردم کشورش، دوستش داشتند.

 به همین دلیل همه دست به دعا برداشتند و از خدا خواستند که به او یک بچه بدهد. خدای مهربان دعای مردم را مستجاب کرد و یک روز خبر در همه جا پیچید و دهان به دهان گشت که خدا به پادشاه یک پسر داده است.

همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند و خدا را شکر کردند. بیشتر از همه ی مردم، پادشاه و زنش خوشحال بودند.

در سال هایی که پادشاه بچه نداشت، سرش را به یک راسوی خوشگل گرم می کرد. راسویی که پادشاه داشت، یک حیوان تربیت شده بود هزار جور پشتک و وارو می زد و کمی از غم بی فرزندی پادشاه و زنش کم می کرد.

همه فکر می کردند که بعد از به دنیا آمدن پسر پادشاه، او دست از سر راسو بر می دارد و راسو را می فرستد توی جنگل تا بقیه ی عمرش را میان حیوانات جنگلی بگذراند اما این طور نشد.

پادشاه باز هم راسو را که یادگار دوران تنهایی اش بود دوست داشت و گاه گاهی خودش را با دیدن بازی های راسو سرگرم می کرد.

فرزند پادشاه، دایه و خدمتکار داشت. همه مواظب بودن که او به خوبی رشد کند و بزرگ شود. اما از آنجا که حساب و کتاب آدم ها همیشه درست از آب در نمی آید، یک روز ظهر که دایه های فرزند پادشاه از خستگی خوابشان برده بود، مار بزرگ و خطرناکی از میان باغ قصر پادشاه خزید و خزید تا به پنجره ی اتاق پسر پادشاه رسید. مار، آرام آرام وارد اتاق شد و یک راست رفت به طرف گهواره ی پسر یکی یک دانه ی پادشاه. راسو که همان دور و برها در حال بازی بود، خزیدن مار را دید و پیش از آن که مار به بچه آسیبی بزند، به روی مار پرید. جنگ همیشگی مار و راسو شروع شد. راسو کمر مار را گرفت و آن قدر به این طرف و آن طرف کوبید تا توانست مار را از پا در آورد.

از صدای جنگ  و جدال مار با راسو، خدمتکار مخصوص پسر پادشاه از خواب پرید. چه دید؟ مار مرده را که روی گهواره ی کودک افتاده بود، ندید، اما تا چشمش به راسو افتاد که با دهان خونین از توی گهواره ی بچه بیرون می آید، جیغی کشید و فریاد زد و گفت: «ای وای! راسوی حسود بچه ی پادشاه را خورد!»

با داد و فریاد زن خدمتکار، همه به اتاق بچه دویدند و آن ها هم راسو را در حالی که دهانش خون آلود بود، دیدند. پادشاه هم با خشم و غضب از راه رسید، داد و فریادها و گریه و زاری ها را که دید و شنید، شمشیر کشید و راسوی بیچاره را به دو نیم کرد. بعد هم در حالی که مثل همسرش به سرش می زد و گریه می کرد، به سر گهواره ی فرزندش رفت. همه ی اطرافیان پادشاه هم گریه کنان به طرف گهواره رفتند. چه دیدند؟ چیزی که باور نمی کردند. بچه زنده بود و می خندید. ماری تکه پاره شده هم روی او افتاد بود.

همه انگشت به دهان و حیرت زده ماندند و فهمیدند که راسو نه تنها حسودی نکرده، بلکه جانش را به خطر انداخته است تا بچه ی بی گناه را از نیش مار نجات بدهد.

پادشاه از این که بدون جست و جو و پرسش، جان دوست دوران تنهایی اش را گرفته بود، غمگین و پشیمان شد. ولی چه فایده که پشیمانی سودی نداشت و راسوی باوفا را زنده نمی کرد.

از آن روز به بعد، پادشاه برای از دست دادن راسو افسوس می خورد و به اطرافیانش می گفت: «یک صبر کن و هزار افسوس مخور.»

این حرف او ضرب المثل شد و دهان به دهان و سینه به سینه گشت و گشت تا به قصه ی امشب ما رسید.

مصطفی رحماندوست_مثل ها و قصه هایشان


.:: ::.


برو جایی که عرب نی انداخت
ن : تارا ت : یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ز : 19:45

 اینمثل را هنگام عصبانیت بر زبان می‌آورند. گاهی اتفاق می‌افتد که خادمی 

 ‌مخدومش را بترک محل خدمت تهدید می‌کند، فرزندی بعلامت قهر از خانه خارج

 می‌شود که دیگر مراجعت نکند،‌ و......

در تمام این موارد اگر مخاطب را از تحکمات و تهدیدات گوینده خوشش نیاید با

 نهایت تندی و خشونت جواب می‌دهد: (برو آنجا که عرب نی انداخت)

 اکنون ببینیم این عرب کیست، این نی چیست و نی انداختن چگونه بوده است که

 آنرا ضرب‌المثل قرار داده اند:‌

کسانیکه از تاریخ قدیم اطلاع دارند و بوضع جغرافیائی شبه جزیره عربستان آشنا

 هستند بهتر می‌دانند که در این شبه جزیره آنهم در زمانهای قدیم ساعت و حساب نجومی

 ‌دقیقی وجود نداشت، وسعت و همواری بیابان، عدم وجود قلل رفیع و بلند مانع از آن بود 

که ساعت و زمان دقیق روز و شب را معلوم نمایند.

 مردم معاملاتی با هم داشتند که سر رسید آن برای مثال غروب فلان روز بود،

 عبادات و سنتهائی وجود داشت که بساعت و دقیقه معینی از روز معین ختم می‌شد،

 یا اعمال و مناسک حج که هر یک در مقام خود شامل ساعت و زمان دقیق و مشخصی 

بود که تشخیص زمان صحیح درآن بیابان صاف و بی آب و علف بهیچ‌وجه امکان نداشت

 زیرا عده‌ای قائل بودند که غروب نشده و زمان جزء شب نیست، برخی می‌گفتند که روز

 بانتها رسیده و این ساعت و زمان جزء شب محسوب است….

چون بیابان صاف و وسیع بود و کوهی که آخرین شعاع خورشید را در قله آن ببینند

 در آن حوالی وجود نداشت لذا اشخاص و افرادی بودند که کارشان نیزه‌پرانی بود واز

 این رهگذرروزگار میگذراندند. این نیزه پرانها برای آنکه معلوم شود در سمت‌الرأس

 آن منطقه هنوز آفتاب موجود است و یا اینکه اشعه زرین خورشید بافول رفته است نی

 یا نیزه را با قدرت هر چه تمامتر بهوا و بسوی آسمان پرتاب می‌کردند.

 اگر نوک نیزه بنور آفتاب برخورد می‌کرد آن ساعت وزمان را روز و گرنه شب بحساب

 می‌آوردند.

از آنجائیکه نی اندازی در صحاری دور از آبادی انجام می‌گرفت لذا مثل

 (برو آنجا که عرب نی انداخت) کنایه از منطقه و جائی است که فاقد آب و آبادی باشد

 یعنی بجائی برو که برنگردی.



.:: ::.


ریگ به کفشش است
ن : تارا ت : چهارشنبه پنجم مهر 1391 ز : 16:12
به او نمی‌شود اطمینان کرد.

مأخذ: یکی از جاها که در قدیم سلاح پنهان می‌کردند تا به موقع از خود دفاع کنند یا به کسی حمله کنند ساقه کفش بود،  درساقه پوتین یا چکمه شمشیر و خنجر و سنگ و ریگ می‌توان پنهان کرد که دیده نشود و موجب بدگمانی نگردد،  ولی در موقع مقتضی از آن استفاده کرد.  وقتی می‌گویند فلانی ریگی به کفش دارد یعنی ظاهراً شخص سالم وبی خطری به نظر می‌آید؛ اما در موقع مناسب باطن بد خود را ظاهر می‌کند وخطر می‌آفریند.

روزی روزگاری در سرزمینی بسیار دور، مرد دانا، شجاع و جنگاوری به نام سنجر زندگی می کردو او همیشه قبل از جنگیدن خوب فکر می کرد.

روزی حاکم به او گفت: قرار است کاروانی از هدایای بسیار گران قیمت به نشانه ی پایان جنگ به کشورمان وارد شود. من به این کاروان اعتماد ندارم. چون سال ها با این کشور در جنگ بوده ایم. شاید آوردن هدایا حیله باشد و نقشه ی شومی در سر داشته باشند.

سنجر تا رسیدن کاروان هدایا خوب فکر کرد. او به سربازان سپرد که کسی را با شمشیر و نیزه و خنجر به قصر راه ندهند. اما تازه واردان هیچ اسلحه ای همراه خود نداشتند. کاروان پادشاه کشور همسایه بدون هیچ مشکلی وارد قصر حاکم شد.

درست وقتی که فرستاده ی پادشاه کشور همسایه، پشت در اتاق حاکم منتظر ایستاده بود تا نامه ی صلح و هدایا را با او تقدیم کند. سنجر از راه رسید. رو به آن ها کرد و گفت: حاکم سرزمین ما منتظر ورود شما مهمانان عزیز است؛ اما من به عنوان رئیس تشریفات از شما می خواهم که چکمه هایتان را قبل از ورود به اتاق حاکم درآورید.با شنیدن این حرف، افراد تازه وارد و سردسته ی آنان به همدیگر نگاهی انداختند. رنگ صورتشان سرخ سرخ شد. یکی از آن ها بهانه آورد: ولی قربان! این لباس رسمی ماست. ما نمی توانیم بدون آن به حضور حاکم برسیم.

سنجر گفت: اما این قانون حاکم و قصر اوست. کسی نمی تواند آن را زیر پا بگذارد. حالا چکمه هایتان را درآورید.

آن چند نفر وقتی اصرار خود را بی فایده دیدند، ناگهان خم شدند و خنجرهای کوچک زهرآگین را از چکمه های خود بیرون آوردند. آن ها با سنجر درگیر شدند. سنجر که از قبل حیله ی آن ها را فهمیده بود و آمادگی جنگ را داشت، باشجاعت با آن ها جنگید و همه را دست بسته به ماموران کاخ تحویل داد.

حاکم به هوش و درایت سنجر آفرین گفت و به او هدیه داد. از آن روز به بعد به افرادی که در ظاهر خطرناک نیستند ولی در سرشان پر از نقشه است می گویند: حتماً ریگی به کفشش دارد.


.:: ::.


همه را روی دایره ریختن
ن : تارا ت : دوشنبه سوم مهر 1391 ز : 14:33

 همه اسرار و اصطلاحات خود را فاش كردن،  كلیه دانسته‌های خود را بیان

 كردن،حساب خود را با صداقت پس دادن. 

 در قدیم كه هنوز رادیو و تلویزیون وارد بازار نشده بود،  بازار خنیاگران از

 رونق بیشتری برخوردار بود.  مطربان یا خنیاگران در هر شهری چند گروه و

 دسته بودند كه هرگروه برای خود رئیس و بزرگتری داشتند. 

 افراد این گروه‌ها هر یك نقشی داشتند یكی دایره (‌دف) و یكی تنبك و دیگری تار

 یا كمانچه می‌نواخت،  جوانانی هم بودند كه در لباس خود یا لباس زنانه هنر رقص

 را در مجالس عروسی و جشن اجرا می‌كردند. 

درمجالس طرب رسم بر این بود كه چون اهل مجلس از هنرنمایی كسی خوششان 

می‌آمد به آنها انعام  می‌دادند. در پایان مجلس گروه خنیاگران به دستور رئیس خود، 

 دایره‌ای در وسط می‌گذرادند و دورآن می‌نشستند و آنچه انعام گرفته بودند از جیب 

وبغل خود در می‌آوردند و روی آن دایره می‌ریختند.  سپس رئیس آنها آن پول‌ها را

 شمارش می‌كرد و سهم هریك را می‌داد. این بود معنی همه را روی دایره ریختن....


.:: ::.


حلال حلالش به اسمون رفت
ن : تارا ت : شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 ز : 19:26


مادر پيري از فرزند راهزنش خواست تا براي اون كنفي از راه حلال به دست بياره

پسره براي انجام خواسته مادر يه روز جلوي مسافري رو گرفت و دستارش رو قاپيد و گفت :

اين رو بر من حلال كن مرد قبول نكرد .

جوون راهزن چوب دستي شو در اورد . به جون مرد افتاد هرچي اون بي چاره فرياد ميزد

 حلال كردم دست بردار نبود.

جوون راهزن دستار رو پيش مادرش برد و وقتي مادرش از حلال بودن اون پرسيد جوون 

گفت كه اون قدر زدمش تا حلال حلالش رفت به اسمون.


.:: ::.


عشق و عقرب
ن : تارا ت : یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 ز : 13:52

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا می زند.

هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند.

با این وجود مرد هنوز تلاش می کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند.

مردی در آن نزدیکی به او گفت: چرا از نجات عقربی که مدام نیش می زند دست نمی کشی؟

هندو گفت:

عقرب به اقتضای طبیعتش نیش می زند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن.

چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم؟

dastanak88.blogfa.com

همیشه عاشق باش و از موانع نترس


.:: ::.


اوسا علم....
ن : تارا ت : سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 ز : 11:30

 يه خياطي بود كه هر وقت پارچه اي براي دوختن لباس براش مياوردن يه تيكه

 از اون پارچه به عنوان سر قيچي برميداشت.

تااينكه زد و يه شب خواب ديد كه قيامت شده و اون تو صحراي محشره و تكه هايي

 كه از پارچه ها كه به عنوان سر قيچي برداشته بود سر يه علم آتيش آويزونه و دارن

اونو به جهنم ميرن هراسون از خواب پريد و كله سحر رفت در مغازه و به شاگردش

 گفت :از اين به بعد اگر خواستم سر قيچي بردارم بگو اوسا علم تا ياد خوابم بيفتم.

چتد روز گذشت و تا يه روز يه پارچه گرون قيمت براش آوردن تا با اون يه قبا بدوزه 

جناب خیاط همين كه چشمش به اون پارچه افتاد دلش نيومد از این پارچه بگذره و قيچي

 رو آورد تا يه تيكه از اون رو براي خودش برداره.

شاگردش جلو اومد و گفت:اوسا علم اوسا علم

جناب خیاط كه نميتونست از اون پارچه نفيس دل بكنه گفت:درد و ورم اين كه نبود سر علم


.:: ::.


آش شله قلمکار
ن : تارا ت : چهارشنبه هشتم شهریور 1391 ز : 12:41


هر کاری که بدون رعایت نظم و نسق انجام گیرد و آغاز و پایان آن معلوم نباشد ، 

به آش شله قلمکار تشبیه و تمثیل می شود .

 اصولا هر عمل و اقدامی که در ترکیب آن توجه نشود، قهرأ به صورت معجونی در می آید

که کمتر از آش شله قلمکار نخواهد بود. 

اکنون ببینیم آش شله قلمکار چیست و از چه زمانی معمول و متداول گردیده است

ناصر الدین شاه قاجار بنابر نذری که داشت سالی یک روز، آن هم در فصل بهار ،

 به شهرستانک از ییلاقات شمال غرب تهران و بعدها به علت دوری راه به قریه سرخه حصار،

 واقع در شرق تهران می رفت. به فرمان او دوازده دیگ آشی بر بار می گذاشتند که از قطعات

 گوشت چهارده رأس گوسفند و غالب نباتات مأکول و انواع خوردنیها ترکیب می شد.

 کلیه اعیان و اشراف و رجال و شاهزادگان و زوجات شاه و وزرا در این آشپزان افتخار حضور

 داشتتند وهمگی به کار طبخ و آشپزی می پرداختند.

 عده ای از معاریف کشور به کار پاک کردن نخود و سبزی و لوبیا و ماش و عدس و برنج

 مشغول بودند. جمعی فلفل و زرد چوبه و نمک تهیه می کردند.

 نسوان و خواتین محترمه که در مواقع عادی و در خانه مسکونی خود دست به سیاه و سفید

 نمی زدند، در این محل دامن چادر به کمر زده در پای دیگ آشپزان برای روشن کردن آتش و

 طبخ آش کذایی از بر و دوش و سر و کول یکدیگر بالا می رفتند تا هر چه بیشتر مورد لطف و

 عنایت قرار گیرند.

 خلاصه هر کس به فرا خورشان و مقام خویش کاری انجام می داد تا آش مورد بحث حاضر و

 مهیا شود. چون این آش ترکیب نامناسبی از غالب مأکولات و خوردنیها بود، لذا هر کاری که

ترکیب ناموزون داشته باشد و یا به قول علامه دهخدا:

" چو زنبیل در یوزه هفتاد رنگ" باشد؛

 آن را به آش شله قلمکار تشبیه می کنند.




.:: ::.


گنج قارون
ن : تارا ت : چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 ز : 15:16

                                                         گنج قارون

قارون در ادبیات فارسی کنایه از کسیست که در اندوختن مال و ثروت افراط ورزد

و در راه خدا دیناری صرف نکند.

مقصود از گنج قارون در اصطلاح عامیانه به اموال بی قیاسی گفته میشود که از طریق

 ناصواب به دست آمده و نسبت به مالک ثروت وفا نکند.

این ضرب المثل در جای دیگر هم به کار میرود و آن موقعی است که از بخیلی طلب مال

 و کمک شود و او برای آن که متقاضی را از سر باز کند جواب میدهد :مگر گنج قارون دارم.

قارون که در لغت عبری او را قاروج می گویند به روایتی عموزاده حضرت موسی بوده و

 صورتی زیبا داشت .قارون در اوایل پیامبری موسی اطاعتش را بر دوش میکشید به قسمی

 که در حفظ و قرائت تورات از بیشتر بنی اسرائیل مقدم بود.

صنعت کیمیا را که تا آن زمان غیر از حضرت موسی هیچ کس ندانسته بود از حضرتش بیاموخت

 و بدان وسیله ثروتی عظیم جمع آوری کرد که به قولی چهل شتر کلید در گنجهای او را بدوش

 میکشیدند او پیوسته ثروت خویش را به رخ بنی اسرائیل میکشید و در جاه طلبی افراط میکرد

 واز بخل و حسد سهمی سرشار داشت.بارها میگفت:در صورتی که پیامبری برای موسی و

 سرپرستی قربانگاه و خیمه اجتماع با هارون باشد پس برای من چه خواهد ماند؟

روشندلان بنی اسرائیل از سر نصیحت با او می گفتند:ای قارون به مال دنیا دلشاد و مغرور

 مباش زیرا خداوند کسانی را که دلباختۀ مال شوند و تنها آن را مایۀ مسرت خود سازند دوست

 نمیدارد.این مال و ثروت را در راه کمک به قوم خود صرف و احسان کن.

ولی قارون به سخنان ایشان گوش نمیداد و در پاسخ میگفت:من مال فراوان و ثروت بی کران

 را در پرتو علم و دانش خود اندوخته ام و خداوند تنها مرا سزاوار این نعمت شناخته است و

 کسی را در مال من نصیبی نیست.

قارون روزی در زیباترین لباس و نفیسترین جواهر و در موکبی عظیم با کوکبه ای از جلال

 و جبروت به راه افتاد تا تجمل و حشمتش را به قوم بنی اسرائیل نشان دهد.وقتی چشم

 مردم به او افتاد آنان که شیفتۀ ظواهر بودند بی اختیار گفتند :ای کاش که ما نیز دستگاهی

 چون قارون داشتیم ولی دانشمندان و روشندلان قوم که به حقایق حیات آگاه بودند در جواب

 آن دسته از مردم گفتند:وای بر شما که جیفۀ دنیا چشم دلتان را کور کرده است.

ثروت روحی که نزد خدا اندوخته گردد و با تقوی و صلاح توام باشد بر گنج قارون که

 موجب ظلم و سرکشی شود برتری دارد.

یک روز موسی به قارون تکلیف کرد که زکوة مالش را بپردازد.قارون در ادای زکوة بخل ورزید

 ولی چون به قدرت و نفوذ موسی واقف بود حیله و تدبیری اندیشید تا موسی را به سلاح تهمت

 و افترا مورد حمله قرار دهد و آبرویش را بریزد.پس جمعی از اوباش و جاهلان بنی اسرائیل

 را با خود همراه کرد و زن روسپی و بدکاره ای را نیز طبق زر و جواهر داد و با وی مقرر کرد

 که وقتی علما و اشراف بنی اسرائیل جمع شدند و موسی به موعظه پرداخت او را به زنا متهم

 سازد.

چون موعد مقرر فرا رسید قارون با تجمل و غرور به آن انجمن آمده در برابر موسی نشست

 و آغاز تمسخر و استهزا کرد آنگاه به موسی گفت:آیا زانی را مطابق تورات نباید سنگسار کرد؟

موسی جواب داد:چرا. قارون گفت:پس در این صورت تو باید سنگسار شوی زیرا اطلاع دارم

 که با فلان زن بدکاره ای زنا کرده ای.موسی زن موصوفه را احضار کرد و سوگند داد که

 حقیقت را در حضور قوم بیان کند.

حقانیت و بیان نافذ موسی به قدرت خداوندی چنان در آن زن اثر کرد که بدون اختیار گفت:

قارون مرا مبلغی رشوت داد تا بگویم موسی با من زنا کرده،ولی اکنون گواهی میدهم که موسی

 پیامبر بر حق است و از عمل خود بدین وسیله اظهار ندامت و پشیمانی می کنم.

کلیم الله از این سخن بر سنگدلی قارون اطلاع یافت و غضبناک شد و دست مناجات برآورده

 قارون را نفرین کرد.همان لحظه جبرئیل امین نازل شد . فرمان الهی رسانید که :ای موسی

 ما زمین را مطیع تو ساختیم تا هر چه خواهی دربارۀ قارون عمل کنی. موسی مسرور گشته به

 حاضران مجلس گفت :حق سبحانه و تعالی مرا بر قارون مسلط ساخت. هر که تابع و پیرو

 اوست با وی باشد . آنان که تبعیت نمیکنند از وی دوری جویند.اسرائیلیان متوهم گشته از

 قارون تبرا نمودند الا دو کس که یکی دائان و دیگری ایزان نام داشت.آنگاه موسی نزد

 قارون رفته گفت:ای زمین او را بگیر.زمین زیر پای قارون دهان باز کرد تا کعبش را گرفت.

قارون پوزخندی زد و گفت:باز این چه سحریست که میکنی؟موسی دوباره فرمان داد :ای زمین او

 را بگیر و تا زانوی قارون در زمین فرو رفته آغاز اظطراب کرد.نوبت دیگر فرمان داد تا کمر

 در خاک فرو رفت.قارون تازه فهمید که سحر و جادو در میان نیست و شروع به تضرع و زاری

 کرده و گفت:ای موسی مرا خلاص کن تا برای همیشه در امر و فرمان تو باشم و تمام اموال و

 ثروتم را در اختیار تو قرار دهم.

موسی مجددا بر زبان آورد که:ای زمین او را بگیر تا گردن قارون در زمین فرو رفته بیشتر

 و بیشتر زاری و التماس میکرد اما فایده ای نداشت و زمین به دستور کلیم الله او را به تمامی

 در کام کشید و خانه و گنجهایش نیز به موجب فرمان موسی در زمین فرو رفت.

آنان که تا دیروز به جاه و مال قارون رشک میبردند پس از این واقعه متوجه شدند که ثروت

 وسیلۀ عزت و تقرب به خداوندی نیست و چه بسا مال و خواسته که موجب هلاک و خسران

 خواهد بود. چون به این حقیقت واقف شدند گفتند:آه که اگر لطف خدا نبود ما نیز در پی قارون

 رفته بودیم.


                                 گنج قارون که فرو میرود از قهر هنوز

                               خوانده باشی که هم از غیرت درویشانست


.:: ::.


ماست ها را کیسه کردن
ن : تارا ت : سه شنبه هفدهم مرداد 1391 ز : 15:23

                                         ماست ها را کیسه کردن

    کنایه از ترس و جاخوردگی است 

 کریمخان ملقب به مختارالسلطنه سردار منصوب شده در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه

 قاجار مدتی رییس فوج فتحیۀ اصفهان بود و زیر نظر ظل السلطان حاکم ظالم اصفهان 

و  فرزند ارشد ناصرالدین شاه انجام وظیفه می کرد. 

مختارالسلطنه پس از چندی از اصفهان به تهران آمد و به علت ناامنی و گرانی که در

 تهران بروز کرده بود حسب الامر ناصرالدین شاه حکومت پایتخت را برعهده گرفت.

در آن زمان که هنوز اصول دموکراسی در ایران برقرار نشده و شهرداری (بلدیه) 

وجود نداشته است حکام وقت با اختیارات تامه و کلیۀ امور و شئون قلمرو حکومتی

 من جمله امر خوار بار و تثبیت نرخها و قیمتها نظارت کامله داشته اند و محتکران و 

گرانفروشان را شدیداً مجازات می کردند. 

روزی به مختارالسلطنه اطلاع داده اند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده طبقات 

پایین را از این مادۀ غذایی که ارزانترین چاشنی و قاتق نان آنهاست نمی توانند استفاده کنند.

 مختارالسلطنه اوامر و دستورات شدیدی صادر کرد و ماست فروشان را از گرانفروشی برحذر

 داشت. چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر شخصاً با قیافۀ ناشناخته  به یکی از

 دکانهای لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست. 

ماست فروش که مختارالسلطنه را نشناخته و فقط نامش را شنیده بود پرسید:«چه جور ماستی

می خواهی؟» مختارالسلطنه گفت:«مگر چند جور ماست داریم؟» ماست فروش جواب داد:

«معلوم می شود تازه به تهران آمدی و نمی دانی که دو جور ماست داریم: یکی ماست معمولی،

 دیگری ماست مختارالسلطنه!» 

مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو نوع ماست پرسید. ماست فروش 

گفت:«ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا

 قبل از حکومت مختارالسلطنه با هر قیمتی که دلمان می خواست به مشتری می فروختیم.

 الان هم در پستوی دکان از آن ماست موجود دارم که اگر مایل باشید می توانید ببینید و البته به

 قیمتی که برایم صرف می کند بخرید! اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی

 دکان ومقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است!

 از آنجایی که این ماست را به نرخ مختارالسلطنه می فروشیم به این جهت ما لبنیات فروشها این

 جور ماست را ماست مختارالسلطنه لقب داده ایم! حالا از کدام ماست می خواهی؟ این یا آن؟!»

مختارالسلطنه که تا آن موقع خونسردیش را حفظ کرده بود بیش از این طاقت نیاورده به فراشان

 حکومتی که دورادور شاهد صحنه و گوش به فرمان خان حاکم بودند امر کرد ماست فروش را

 جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند. سپس طغار دوغ را از

 بالا داخل دو لنگۀ شلوارش سرازیر کردند و شلوار را از بالا به مچ پاهایش بستند.

 بعد از آنکه فرمانش اجرا شد آن گاه رو به ماست فروش کرد و گفت:«آنقدر باید به این شکل

 آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از خشتک تو خارج شود و لباسها و سر

 صورت ترا آلوده کند تا دیگر جرأت نکنی آب داخل ماست بکنی!» 

چون سایر لبنیات فروشها از مجازات شدید مختارالسلطنه نسبت به ماست فروش یاد شده آگاه

 گردیدند همه و همه ماستها را کیسه کردند تا آبهایی که داخلش کرده بودند خارج شود و مثل

 همکارشان گرفتار قهر و غضب مختارالسلطنه نشوند. 

آری، عبارت ماستها را کیسه کرد از آن تاریخ یعنی یک صد سال قبل ضرب المثل شد و در موارد

 مشابه که حاکی از ترس و تسلیم و جاخوردگی باشد مجازاً مورد استفاده قرار می گیرد.


.:: ::.


ن : تارا ت : شنبه چهاردهم مرداد 1391 ز : 14:58

متل چیست؟

در نخستین روزهای آغازین که بشر پا به عرصۀ زندگی جمعی گذاشت و از غارها به


عنوان سرپناه خود بجای ساختمان های چندین طبقۀ امروزی استفاده میکردند و از پوست 

 حیوانات بعنوان پوشش و البسه ،برای نوشتن از تخته سنگها به عنوان دفتر ،از زغال به

 جای قلم و از خط تصویری بجای حروف الفبا و نوشتاری و بر روی دیوار غارها نقاشی 

میکردند و از لحاف کرسی ها بجای لوازم گرم کنندۀ امروزی و نان و دوغ خوراک همیشگی 

آنها و نان جو از تشریفات سفره های اعیانی آنها بود .

 چقدر صداقت و یکدلی و یکرنگی و محبت موج میزد و تنها سرگرمی مردم آن زمان نشستن

دور چاله ها و پا در پای هم به زیر لحاف های کرسی بود و دالو و تاته شروع به متل گفتن

 میکردند.متلها همان قصه های عامیانه و افسانه های تخیلی هستند که ساختۀ ذهن بشری

 بوده چرا که افسانه سرایی در ذات و اندیشۀ مردم و با پوست و استخوانشان پیوند خورده

و مانند یک نیرویی قوۀ تخیل آنها را گاهی شادمان و یا در عمق داستان شنوندگان را 

غمگین میساخته پس افسانه سرایی بخشی از روح آدمی است که به اندوخته ها و پرداخته های

عقل بشر کمک میکند و باز کنندۀ ذهن انسان است.

 بعضی از متلهای افسانه ای مانند متل دیوهای سیاه و سفید ،ملک جمشید و ملک خورشید،

پرواز قالیچۀ سلیمان و هزاران قصۀ عامیانۀ دیگر که نسل به نسل و سینه به سینه از غارها 

به کاخهای امروزی ما رسیدند حاصل سالها تلاش و زحمت شبانه روزی افسانه سرایان 

 متل گویانی هستند که به پای چاله ها مینشستند و با خیال بافیهای خود حال و هوای زندگیشان 

را تغییر،روح و روان خود را آرامش و از کاه ،کوه میساختند تا از طبیعت و محیط زندگیشان

 بهره جویند.

مثل چیست؟

سخن کوتاه و مشهوریست که به قصه ای عبرت آمیز یا گفتاری نکته آموز اشاره میکند و جای

 توضیح بیشتر را میگیرد.

بعضی مثلها حاصل پندهای دانایان یا پیشوایان مذهبی یا تجربه های زندگی مردم است.

اینگونه مثلها را حکمت میگویند.

بعضی گفتار اشخاص نامدار تاریخی یا عادی بوده که در موقع خاصی خیلی بجا و مناسب بوده

و از بس به ذوق دیگران خوش آمده مشهور شده است.

بسیاری از مثلها نتیجۀ داستانی است ،خواه حقیقی یا افسانه ای باشد .در حالی که مردم از

داستان اصلی آن ممکن است بی خبر باشند و یا ممکن است در هر شهری به صورتی گفته شود.

بعضی از مثلها از یک قطعه شعر معروف گرفته شده است 

مثلهای منظوم گاه ساخته و پرداختۀ شاعر است و گاهی از مثلهای ساده گرفته شده و در شعر

 زیبا و مناسبی جا افتاده و جانشین مثل قدیمیتر شده است...


.:: ::.